خرید بک لینک
چن وفت پبش جاتون خالی یه سفری رفتیم تفلیس. چه شهر زیبایی بود. چه آرامشی. چه کشوری. تو جاده بودیم به سمت یکی از شهرهای فرعی گرجستان که دوستم به راننده گفت بزن کنار. جلوی یه رستوران بین راهی. به نظرمون جای خاصی نمی اومد. با تعجب به دوستم نگاه کردم آخه اون سالی یه بار رو حتما می آد گرجستان ارمنستان. از نگاهش فهمیدم باید اینجا جای خفنی باشه. دنبالش از ون پیاده شدیم و رفتیم به سمت رستوران. وارد که شدیم ساچ عه واو! شگفتا. هاج و واج اطراف و همدیگه رو نگاه می کردیم. رستوران پنجره های بزرگ به عرض چهار مت

برچسب: نویسنده: مهسا صالحی تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 6:54

می گن دلبستگی زن به شوهرش رو می شه از خونه زندگیش فهمید. براتون نگم از خونه زندگی یکی از دوستام. وارد خونه ش که می شی یه آشپزخونه شیک و منظم داره که تم ش رنگ چوبه. یه ساید بای ساید بزرگ استیل آمریکایی گذاشته کنار آشپزخونه. رو در ساید بای ساید کلی یادداشت برنامه غذایی هفته و عکسهای سفر اروپا رو زدن. فکرش رو بکن، بعضی خانواده برنامه غذایی دارن و دقیق محاسبه می کنن بدنشون در هفته چقدر پروتئین، ویتامین و سالاد ، کربو و فلان لازم داره. روی کانتر آشپزخونه ش همیشه خالی و تمیزه. البته گوشه کنارها یه سری

برچسب: نویسنده: مهسا صالحی تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 6:54

چهل و پنج ساله شدم. همیشه تنها بودم. از سر تنهایی اونقدر کتاب خوندم تا دکتر شدم. بعضی ها اینجوری هستن هر کاری کنن انگار طبیعت، آفرینش، خدا یا هر چیز دیگه ای که اسمش هست قسم خورده تنهایی سهمت باشه از زندگی. زندگی مجردی و تک و تنها بد هم نیست. فقط نگران سالهای پیری هستم. که قطعا اونهم به تخمی ترین شکل ممکن خواهد گذشت. به آدمهایی که هرگز نمی تونن عشقی رو تو زندگیشون تجربه کنن می گن INCELL. یه واژه زیباست. اولین بار یه خانم کانادایی این واژه رو اختراع کرد. بعد از اینکه هر کاری می کرد تا بتونه یه دوس

برچسب: نویسنده: مهسا صالحی تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 6:54

کارم افتاده بود تهران یه سر رفتم. آسفالت صاف و تمیز. هر از گاهی یه بامپر گذاشته بودن برای اینکه طرف یادش باشه تو خاورمیانه داره زندگی می کنه. همینطور که از رانندگی در خیابونهای صاف و آسفالت آیینه ای تهران لذت می بردم یاد خیابونهای کرج و فردیس افتادم. خیابونها به جاده نظامی بیشتر شباهت دارن تا خیابونهای شهری. اگه شهرداری چاله چوله ها رو پر نکنه باز یه امیدی هست ماشین به ترق و توروق نیفته اما امان از روزی که بخوان چاله ها رو پر کنن. دست انداز پشت دست انداز، یه جاهایی سر پیچ زاویه خیابون رو به پیاد

برچسب: نویسنده: مهسا صالحی تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 6:54

واقعا نمی دونم رو چه حسابی شهرداری ، تربیت بدنی یا هر سازمان مزخرف دیگه تو فردیس اجازه تاسیس باشگاه ایروبیک تو طبقه های بالای ساختمون رو داده. روز اول گفتن اینجا قراره باشگاه یوگا بشه. در سکوت می شینیم به انتهای آفرینش تفکر می کنیم. هر روز از 8 صبح تا 8 شب همسایه ها از سر و صدای آهنگ های الکترونیکی با ضرباهنگ بالا خسته شدن. صدا تا چند تا ساختمون اونطرف تر می ره. مغازه های محل بعضی وقتها از شدت صدا می لرزن. شاید آدم به روی خودش نیاره بگه عادت می کنم، حاج فلانی مایه دار محل هست ، کسی نتونه چیزی به

برچسب: نویسنده: مهسا صالحی تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 6:54

پکر بودم. دراز کش تو تختم، یه سر رفتم اینستا. تو اکسپلورر یه آهنگ قبل انقلاب شنیدم از بهاره و سهیل. چه واژه های ملایم و زیبایی توی آهنگ بود. می دونم عشق تو پاک و صادقانه س خوندنت باعث لطف این ترانه س یاد آهنگی که دیشب تو باشگاه پخش کردن افتادم. یارو هر چی فحش خار مادر و ساییدگی بلد بود در قالب رپ می خوند. کم کم جو باشگاه هم به سمت خشونت و فحش کشی رفت. اثر واژه ها تو زندگی شخصی و جمعی ما حیرت آوره. شاید برا این اینطوری شده زندگی هامون، رانندگی هامون، خیانت هامون،....

برچسب: نویسنده: مهسا صالحی تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 6:54

شنیدم به سربازها دارن حقوق خوب می دن. بعد از تموم شدن ارشد و قبول نشدن در دکترا به اجبار رفتم سربازی. دو سال اتلاف عمر. پای یه دیوار نگهبانی می دادیم که نه اونطرفش خبری بود نه اینطرفش. سگ هم پای اون دیوار نمی شاشید. افتادم توی یه یگان که فرمانده ش به ظالم بودن معروف بود. همون روز اول گفت گوشی ش رو براش بزنم تو شارژ. گفتم کار شخصی ت رو خودت انجام بده. با وجود اینکه یه کورد تنومند بود ولی آماده بودم اگه حمله کرد، سرویس ش کنم. چند هفته نذاشت برم مرخصی. یه روز یه نامه مهم رو تو کشوی میزش قائم کرد و

برچسب: نویسنده: مهسا صالحی تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 6:54

چند وقت پیش بعد از اتمام تایم کاری ، تو شرکت بودم که شنیدم صدای داد و بیداد مدیر عاملمون که یک بانوی محترم هست از خیابون شنیده می شد. رفتم دیدم مشاور املاک ساختمون بغلی ماشین ش رو پشت ماشین مدیر عامل ما پارک کرده بهش اجازه خروج نمی ده. حرفش هم اینه که برای چی جلوی مغازه من پارک کردی.در واقع خیابون رو ملک خودش می دونست. بعد از درگیری لفظی و مشت و لگد زدن به ماشین مدیر عامل مون، زنگ زدیم پلیس. مغازه دار ادعا می کرد همه بچه های کلانتری رفیقش و عم اوغلو هستن. هیچ غلطی هم نمی تونید بکنید. حالا فکر می

برچسب: نویسنده: مهسا صالحی تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 6:54

یه مدته با اتوبوس می رم سر ایش. یعنی سر کار. بعضی راننده های اتوبوس شهری که جاده ملارد رو می رن پایین، اخلاقشون سه نقطه س. کم توشون آدم حسابی پیدا می شه. جدا از برخورد بد با مسافر، یه اخلاق مشترکی که دارن، البته می گم بعضی هاشون، اینه که قبل اینکه اتوبوس توقف کامل کنه به مسافر می گن پیاده شو. وقتی مسافر هر چند سرعت اتوبوس کم باشه پیاده بشه، خطر آسیب دیدن زانو وجود داره. این موضوع در مورد خودم چند بار تکرار شد. گفتم برم پیش رییس خط، بعد با خودم فکر کردم رییس خط مگه کیه. خودش هم یکی از اینهاس دیگه

برچسب: نویسنده: مهسا صالحی تاريخ: يکشنبه 11 مرداد 1405 ساعت: 6:54

صفحه بندی